می رسد هر دم آوای پاییز/ مظاهر مصفا

مرجع و مدخل شعر فارسی (Persian Poetry)

می‌رسد هر دم آوای پاییز

از در و دشت و صحرا به گوشم

می‌زند چنگ در تار و پودم

می‌رُباید ز من عقل و هوشم

کُشته‌ی نفسِ دنیاپرستم

نفسِ من کاشکی! نیست با من

این هواپرورِ آرزوخواه

گر که من نیستم کیست با من...

دکتر مظاهر مصفا

ادامه نوشته...

آه و دریغا که چرخ پیر مرا کشت .../ مظاهر مصفا

آه و دریغا ! که چرخ پیر مرا کشت

گردش گردونک حقیر مرا کشت

دهر زبونی پسند چون که نکردم

بندگی خواجه و امیر، مرا کشت

دکتر مظاهر مصفا

ادامه این شعر در ادامه مطلب...

http://persianpoetry.blogfa.com/category/210/92

ادامه نوشته...

بی‌ نام و نشانیم یا ضامن آهو/ مظاهر مصفا

بی‌ نام و نشانیم یا ضامن آهو

بی‌ شوکت و شأنیم یا ضامن آهو

از شأن تو گوییم شوکت ز تو جوییم

نام از تو ستانیم یا ضامن آهو

حیران‌ شدگانیم خسران‌ زدگانیم

جویای زمانیم یا ضامن آهو...

مظاهر مصفا

ادامه نوشته...

صنما بيا صنما بيا كه به عهد بسته وفا كنم/ مظاهر مصفا

صنما بيا صنما بيا كه به عهد بسته وفا كنم

سر و جان و تن دل و عقل و دين همه در ره تو فدا كنم

به جهان نشان وفا منم كه جهان صدق و صفا منم

بَری از ريا به خدا منم بخدا منم كه وفا كنم

به تو هر گزند و بلا رسد غمي از نكرده خدا رسد

دل و جان و ديده به نزد تو سپر گزند و بلا كنم

ز تو خسته شد دل خسته ام ز تو ناتوان و شكسته ام

همه دل به لطف تو بسته ام همه از تو كسب شفا كنم

صنما به من نگهي بكن نگهي به خاك رهي بكن

نكني هميشه گهي بكن كه تو را هميشه دعا كنم

به جمال تو به كمال تو به سياهدانه ي خال تو

كه ز لوح سينه خيال تو نشود دمي كه جدا كنم

گل من مرو ز مقابلم كه به روي ماه تو مايلم

چكنم اسير غم دلم نتوانمت كه رها كنم

تو به بوي ياس و سپر غمي به سپيدي گل مريمي

بصفاي اشكي و شبنمي بنماي رخ كه صفا كنم

به كجاست چشم و چراغ دل به كجاست لاله باغ دل؟

كه نيايدم به سراغ دل من خسته رو به كجا كنم؟

ز خدا بود همه مشكلم كه سرشته عشق تو با گلم

بفكنده مهر تو در دلم گله پس من از تو چرا كنم

مظاهر مصفا

http://persianpoetry.blogfa.com/category/210/92

هنوز آن چشم شهلا یادم آید .../ مظاهر مصفا

هنوز آن چشم شَهلا یادم آید

هنوز آن روی زیبا ، یادم آید

هنوز آن لعل خندان نگه سوز

هنوز آن چشم گویا ، یادم آید

هنوز آن ژاله ها کان شب فشاندی

ز چشم مست شهلا ، یادم آید

که من نوشیدمت اشک و تو گفتی

بنوش آری گوارا ، یادم آید

هنوز آن شب که سر بر دامن من

نهاده بودی آنجا یادم آید

هنوز آن شب که افشاندی به رویم

دو زلف غالیه سا ، یادم آید

هنوز آن شب که می بوئیدمت موی

چنان شب بوی بویا ، یادم آید

هنوز آن شب که می گفتی:مبادا !

فراموش کنی ها ! یادم آید

هنوز آن شب که می گفتم : جوانی

تو می گفتی دریغا ، یادم آید

سخن می گفتمت تا از جدایی

تو می گفتی : مبادا ! یادم آید

همی افشردمت در پیکر خویش

بر و دوش فریبا ، یادم آید

همی افکندمت در چشم پرناز

نگاه پرتمنا ، یادم آید

منت گیسوی بر رخ می فشاندم

تو می گفتی : خدایا ، یادم آید

هنوز آن روزها کامید دیدار

می افکندی به فردا ، یادم آید

که می گفتی چو می رفتم ز سویت :

مرو یا زود بازآ ، یادم آید

که می گفتم چو میرفتی ز سویم :

مرو ، بازآ ، خدا را ! را یادم آید

که می پرسید در پایان هر هجر

لبت حال لب ما ، یادم آید

هنوز آن دست در دست تو گشتن

به باغ و دشت و صحرا ، یادم آید

قرار و وعده و سوگند و پیمان

فراموشت شد ، اما یادم آید

حساب سال و ماهم نیست اما

گرفتار توأم تا یادم آید.

مظاهر مصفا

http://persianpoetry.blogfa.com/category/210/92