هنوز آن چشم شَهلا یادم آید
هنوز آن روی زیبا ، یادم آید
هنوز آن لعل خندان نگه سوز
هنوز آن چشم گویا ، یادم آید
هنوز آن ژاله ها کان شب فشاندی
ز چشم مست شهلا ، یادم آید
که من نوشیدمت اشک و تو گفتی
بنوش آری گوارا ، یادم آید
هنوز آن شب که سر بر دامن من
نهاده بودی آنجا یادم آید
هنوز آن شب که افشاندی به رویم
دو زلف غالیه سا ، یادم آید
هنوز آن شب که می بوئیدمت موی
چنان شب بوی بویا ، یادم آید
هنوز آن شب که می گفتی:مبادا !
فراموش کنی ها ! یادم آید
هنوز آن شب که می گفتم : جوانی
تو می گفتی دریغا ، یادم آید
سخن می گفتمت تا از جدایی
تو می گفتی : مبادا ! یادم آید
همی افشردمت در پیکر خویش
بر و دوش فریبا ، یادم آید
همی افکندمت در چشم پرناز
نگاه پرتمنا ، یادم آید
منت گیسوی بر رخ می فشاندم
تو می گفتی : خدایا ، یادم آید
هنوز آن روزها کامید دیدار
می افکندی به فردا ، یادم آید
که می گفتی چو می رفتم ز سویت :
مرو یا زود بازآ ، یادم آید
که می گفتم چو میرفتی ز سویم :
مرو ، بازآ ، خدا را ! را یادم آید
که می پرسید در پایان هر هجر
لبت حال لب ما ، یادم آید
هنوز آن دست در دست تو گشتن
به باغ و دشت و صحرا ، یادم آید
قرار و وعده و سوگند و پیمان
فراموشت شد ، اما یادم آید
حساب سال و ماهم نیست اما
گرفتار توأم تا یادم آید.
مظاهر مصفا
http://persianpoetry.blogfa.com/category/210/92
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ توسط : سامیار کشتکار
|