شبی از پشت یک تنهایی نمناك و بارانی/ محمد مهدی محمودی
شبی از پُشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجهی گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب
برای با طراوت ماندنِ
باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یک جستجوی نقرهای
در كوچههای آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهاییام رویید
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبیترین موج تمنّای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از
جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم چرا؟ شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا؟ تا كی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش
در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره
با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد
من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد
كسی حس كرد من بی تو
تمام هستیام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه می دانم
تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزیترین ویرانی یک دل
میان غصهای از جنس بغض كوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟
شاید به رسم پروانهگیمان باز
برای شادی و خوشبختی
باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
محمدمهدی محمودی/ متین
دفتر شعر: تب تنهایی
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]