خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبوَد/ حافظ شیرازی

خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبوَد

گر تو بیداد کنی شرط مُروّت نبوَد

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نَپْسَندی

آنچه در مذهب ارباب طریقت نبوَد

خیره آن دیده که آبش نَبَرَد گریهٔ عشق

تیره آن دل که در او شمع محبت نبوَد

دولت از مرغِ همایون طلب و سایهٔ او

زان که با زاغ و زَغَن شَهپَرِ دولت نبوَد

گر مدد خواستم از پیرِ مُغان عیب مَکن

شیخ ما گفت که در صُومعه همّت نبوَد

چون طهارت نبوَد کعبه و بُتخانه یکی‌ست

نبوَد خیر در آن خانه که عصمت نبوَد

حافظا! علم و ادب ورز که در مجلسِ شاه

هر که را نیست ادب لایقِ صحبت نبوَد

حافظ شیرازی

ملکا، جشن مهرگان آمد.../ رودکی سمرقندی

جشن مهرگان در شعر رودکی

مَلکا، جشن مهرگان آمد

جشنِ شاهان و خسروان آمد

خز به جای مُلحم و خرگاه

بدل باغ و بوستان آمد

مورْد به جای سوسن آمد باز

مِی به جای ارغوان آمد

تو جوانمرد و دولتِ تو جوان

مِی به بخت تو نوجوان آمد

رودکی سمرقندی

من از خیر این ناخدایان گذشتم/ قیصر امین پور

برای رسیدن، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سرسپردم دمادم

که یک عمر بی‌وقفه در خون تپیدم

به هرکس که دل باختم، داغ دیدم

به‌ هرجا که گل کاشتم، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است

که من هرچه دیدم، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هرکس که گل گفتم و گل شنیدم

قیصر امین‌پور

چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجۀ شیر/ فاضل نظری

چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجۀ شیر

که شد از صید پشیمان و سرافکند به زیر

اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش

زندگی پیش من ای مرگ حقیر است حقیر

منّتی بر سر من نیست اگر عمری هست

پیش این ماهی دل‌مرده چه دریا چه کویر

چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟

هیچ‌یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر

از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو

شاخه را دل‌خوشیِ میوه کشیده‌ است به زیر

ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر

تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر

فاضل نظری

فغان ز دست ستم های گنبددوار/ عسجدی مروزی

فغان ز دست ستم‌های گنبددوار

فغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار

چه اعتبار بر این اختران نامعلوم

چه اعتماد بر این روزگار ناهموار

جفای چرخ بسی دیده‌اند اهل هنر

از آن بهر زه شکایت نمی‌کنند احرار

دلا چو صورت حال زمانه می‌بینی

سزد اگر بدر آیی ز پردۀ پندار

طمع مدار که با تو وفا کند دوران

که با کسی به فسون مهربان نگردد مار

کجا شدند بزرگان دین که می‌کردند

ز نوک خامه گهر بر سر زمانه نثار

کجا شدند حکیمان کاردان کریم

که بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار

چرا ز پای درآمد درختِ باغِ هنر

به موسمی که ز سر تازه می‌شود اشجار

بساز کار قیامت به قوت ایمان

بشوی روی طبیعت به آب استغفار

عَسجَدی مَروَزی/ قرن 4 و 5

اَبا، انسان ایرانی، مسلمانی.../ شمشاد کشتکار

اَبا، انسان ایرانی،

مسلمانی

تو یکتاگُردِ مِیْدانی

نبرد تو،

«با خویشتنِ خویش است»

می‌دانی؟!

به از آن بمانی

هرآنچه آنی

«زیست سلامت، سلامت زیست»

شمشاد کشتکار

پی‌نوشت:

«اَبا» یک آوای شاعرانه و کهن‌نما است؛

واژه‌ای که برای ایجاد حال‌وهوای

حماسی و باستانی آمده است؛

تأکید بر

اصالت اخلاق‌مدار

هویت ایرانی‌- اسلامی

نقد اجتماعی