نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق/ مهدی سهیلی
نشاطانگیز و ماتمزایی ای عشق
عجب رسوا کن و رسوایی ای عشق
اگر دستت به کامی جرعه ریزد
بیفتد مست و دیگر بر نخیزد
تو را یک فن نباشد، ذوفنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
ز تو در چشم، دیوی حور گردد
سیاهی در نظرها نور گردد
تو لیلی را به شهرت طاق کردی
ز خوبی شهرهی آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی
لبش خوشرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی
به از لیلی فراوان بود در شهر
تو او را کردهای جانانهی دهر
تو مجنون را به شهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلهایی ز تو دریای خون است
چه سرها از تو صحرای جنون است
به شیرین دلستانی یاد دادی
وز آن فرهاد را بر باد دادی
سر و جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی ز عشقش بیستون شد
ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد
بلند آوازه کردی نام فرهاد
یکی را بر مراد دل رساندی
یکی را در غم و حسرت نشاندی
یکی را همچو مشعل برفروزی
میان شعلهها جانش بسوزی
خوشا! آن کس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر برفروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بدنامی عشق
خوشا! بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا! عاشق شدن، اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا! در سوز عشقی سوختنها
میان شعلهاش افروختنها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر میداد لیلی کام مجنون
کجا مشهور میشد نام مجنون؟
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آن کس بیشتر سوخت
چراغش در جهان بهتر برافروخت
نوای عاشقان در بینوایی ست
بقای عشق و عاشق در جداییست
مهدی سهیلی
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]