مرجع و مدخل شعر فارسی (Persian Poetry)

زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ! مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سرِ گردون به فخر می‌سودم

به راستان که نهادم، بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغِ دلم پَر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحرِ غم به گردابی

فتاد زورقِ صبرم ز بادبان فراق

بسی نَمانْد که کشتیِ عمر غرقه شود

ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بی‌کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکُشم

که روزِ هجر سیَه باد و خان و مان فراق

رفیقِ خِیلِ خیالیم و هم‌نشینِ شَکیب

قرین آتش هجران و هم‌قران فراق

چگونه دَعویِ وصلت کُنَم به جان، که شده‌ است

تنم وکیلِ قضا و دلم ضَمان فراق

ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یار

مُدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق

فَلک چو دید سرم را اسیرِ چَنبَرِ عشق

ببَست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پایِ شوق گر این رَه به سر شدی حافظ!

به دست هجر ندادی کسی عِنان فراق

حافظ شیرازی