در دیاری که در او نیست کسی یار کسی/ محمدحسین شهریار
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش! یارب! که نیفتد به کسی کار کسی
هرکس آزار من زار پسندید، ولی
نپسندید دل زارِ من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هرکه چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بههیچش بفروشند چو من
هرکه با قیمتِ جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پیِ گرمی بازار کسی
من به بیداری از این خواب چه سنجم، که بوَد
بخت خوابیدهی کس، دولتِ بیدار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو منِ زار گرفتار کسی
تا شدم خوارِ تو رشگم به عزیزان آید
بارالها! که عزیزی نشود خوارِ کسی
آنکه خاطر هوسِ عشق و وفا دارد از او
بههوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دورهی ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا! سر من زیر پیِ کاخ ستم
بِه که بر سر فُتدم سایهی دیوار کسی
محمدحسین شهریار
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]