تمثال دو زلف و رخ آن یار/ فرصت شیرازی
تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم
یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم
اول شدم آشفتهی زلفش، سر زلفش
آخر به پریشانی بسیار کشیدم
آغوش و کنارم همه شد غیرت تاتار
تا تاری از آن طُرّه طَرّار کشیدم
در تیرگی زلف کشیدم رخش از زمهر
گفتی که مهی را به شب تار کشیدم
اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ
اندیشه چو کج بود، کمانوار کشیدم
بر خامهام از تیر فلک بانگ زه آمد
زان سخت کمانی که به دشوار کشیدم
القصّه رخ و گردن و آن گوش و بناگوش
یک باغ سمن، غیرت گلزار کشیدم
سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش
گفتی به فسون نقش دو سحّار کشیدم
نوک مژهاش را به یکی خامه دل دوز
خون ریزتر از خنجر خونخوار کشیدم
نقش خد نارسته هنوزش خط مشکین
گوئی دو طبق گل همه بیخار کشیدم
آن سبز غباری که فراز لب او بود
با خامه اسرار به زنگار کشیدم
شوری ز مگس خاست بر آن صفحه تمثال
چون صورت آن لعل شکربار کشیدم
بیمار دلم بر زنخش کرد اشارت
سیبی به مراد دل بیمار کشیدم
در نقش میانش شدم از فکر چو موئی
آخر به صد اندیشه و پندار کشیدم
در دایره فکرتم افکند سرینش
ناچار به یک گردش پرگار کشیدم
آشوب قیامت همه شد در نظرم راست
چون قامت آن دلبر عیّار کشیدم
فرصت! چو کشیدی به برش خامه رنگین
گلناریش از خون دل زار کشیدم
فرصت شیرازی
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]