مرغ سحر... ناله سر کن

داغ مرا تازه‌ تر کن

ز آه شرر بار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پَر بسته ! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن...

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ! ای فلک ! ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌ بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین !

دست طبیعت ! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل ! از این

بیشتر کن...

مرغ بیدل ! شرح هجران مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا بی‌ سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌ اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌ تاب

ساغر اغنیا پر مِی ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ! ناله سر کن

از قوی دستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره ! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین !

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین !

کز غم تو، سینهٔ من پُر شرر شد

کز غم تو سینهٔ من

پُر شرر، پُر شرر، پُر شرر شد

ملک الشعرا بهار

http://persianpoetry.blogfa.com/category/29/26