مرغ سحر ناله سر کن / ملک الشعرا بهار
مرغ سحر... ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پَر بسته ! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن...
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ! ای فلک ! ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین !
دست طبیعت ! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل ! از این
بیشتر کن...
مرغ بیدل ! شرح هجران مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر مِی ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ! ناله سر کن
از قوی دستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره ! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین !
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین !
کز غم تو، سینهٔ من پُر شرر شد
کز غم تو سینهٔ من
پُر شرر، پُر شرر، پُر شرر شد
ملک الشعرا بهار
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]