یک دهان خواه به پهنای فلک/ مولوی بلخی
...یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم وصف زن را یک به یک
زن مگو دریای راز مردهاست
مرجع راز و نیاز و دردهاست
زن چه باشد آشنایی ناشناس
هر زمان پیداشود در یک لباس
یک زمان گردد نکوتر از ملک
پا گذارد از بلندی بر فلک
میشود کانِ وفا، کانون مهر
قلب او رخشانتر از قلب سپهر
همچو گل شاداب و خوشرو میشود
چشم خاموشش سخنگو میشود
گر بخواهد زن، به تو جان میدهد
هرچه میخواهد دلت، آن میدهد
وای از آن وقتی که زن پستی کند
باده پستی خورد مستی کند
اندر آن دم میشود دریای قهر
میچکاند در گلوی مرد، زهر
سخت اندر حیرتم کاین جنس زن
گه فرشته باشد و گه اهرمن
گر بگویم او فرشته نیست؟ هست
با ملک خونش سرشته نیست؟ هست
ور بگویم دیو سیرت هست؟ نیست
یا وجود بیبصیرت هست؟ نیست
من که حیرانم از این جنس دوپا
در تحیر ماندهام واحیرتا.!.
مولانا بلخی
[«حقیقت.!.» هرگز نباید قربانی شود.!.]